سکوت سرد وبلاگ

سکوت سرد

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت:

بگویم،

بنویسم ،

که...

چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهءباران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته زشیرازبیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمینمرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلکنگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،برسد کاش صدایم به صدایی...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390(بازدید ),ساعت 7:30 توسط سعید فرهادی| |

 

"چه سرد و بی فروغ میگذریم ازکنار

کودک دست فروش

بدون حتی نگاهکی

که

شاید

او نیز انسان باشد..."

"گریه کن کودک من که چه زود فراموش خواهی شد"

چه احساسی داری،توکامنت بیان کن

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390(بازدید ),ساعت 15:41 توسط سعید فرهادی| |

 

باز هم بوی محرم چقدر انتظارت را میکشیدم. چقدر از روزهای خاکستریم را یک به یک در انتظار دیدار پرچم سیاهت گذراندم و حال ...

چقدر عجیب است که بزرگترین غم عالم تنها غمیست که همه انتظارش را میکشیم ٬ آری غم عشق اگرچه غم است ولی زیباست ٬و اگر خوب بنگریم رایحه ی تمامی سرورهای عالم چون آزادی و آزادگی و عشق و ... از گل این غم سرچشمه می گیرند... آری حسین(ع) جنس غمش فرق می کند و اگر بهتر بنگریم میبینیم که اصلا حسین(ع) همه اش فرق می کند...

ایام محرم الحرام بر تمامی شیعیان تسلیت باد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390(بازدید ),ساعت 15:18 توسط سعید فرهادی| |

هوا بس گرم است...
هوا...
بوی تند عرق میدهد،
شرم آب میشود،
هوی لحظه لحظه از تیزی چشمانش میریزد،
حوا پشت چراغ قرمز،
قلبش فرمان ایست میدهد،
اما حوا...
برای تن پوش دخترش لاجرم،
تن می فروشد،
بی مکث،بی اشارت،
سوار میشود.
...
همان لحظه
توی کلاس:
اجازه! مادر من مهربانترین مادر دنیاست.
عیدهای من همیشه پر از رنگ است.
مادرم توی کارگاهی بزرگ تن پوش می دوزد!
و همه برای مادر و دختر دست می زنند.
.................................
هوا عجب گرم است
مثل بازار بی رحم دنیا
مثل این همه ناگزیری
.
.
.
.
من چقدر گرمم است!؟!!
پستان آسمان هم که انگار خشکیدست!


 

نوشته شده در یک شنبه 6 آذر 1390(بازدید ),ساعت 11:8 توسط سعید فرهادی| |

فرض که توی اتاق درهمم تنها با خود حرف بزنم!
 فرض که همه بگویند:چقدر تنهاست!
فرض که آن تک درخت میان حیاط هم با دیدن من به داشته هایش ببالد.
فرض که همیشه قهوه را تنها میل کنم!
اصلا فرض که نام من پشت تمام کارت های دعوت تنها نوشته شود.
یا شب ها توی اتاق درهمم تنها با خود حرف بزنم!
فرض که ...فرض که ...

 

 

فرض که شبهای تو پر ستاره و اتاق من تاریک
فرض که خانه تو پر هیاهو و توی اتاق من فقط هوهوی سکوت..
فرض که تو دورتر، خیلی دورتر از اینجا و من همیشه همینجا..
اصلا تمام فرض های تلخ دنیا

تو که نوازشت لابلای موهای من،صدای دوستت دارمت توی فضای تودرتوی گوشهایم،و خاطرت توی بند بند سعید باشد من پر از ازدحامم
دستهای نامرئی عشق تو که در دست های همیشه مضطرب من باشد من هرگز زمین نمی خورم حتی اگر عاقلان دنیا مرا با تمام معادلات ناعادلانه خود تنها فرض کنند.
من معتقدم گاه آدمها نابینا میشوند.و الا اینهمه شکوه و عشق و خوشبختی که نامش تنهایی و درد نیست.
من فقط گاهی دلم میخواهد اینجا باشی.کنار من و من بهانه هایم را برایت لوس کنم!فقط گاهی خودخواه میشوم که تورا از آغوش دنیا بیرون بکشم و خودم را در تو رها کنم.فقط گاهی در دنیای ساده ام حکم می دهم که تمام تو را می خواهم..فقط گاهی!
و الا من روزهاست قبل نوشیدن تورا در قهوه ام نیت می کنم!روز هاست که ستاره های آسمان را به عالم بخشیده ام و تو را در ماهتاب نگاه می کنم!
سهم من از تو اگر همین نگاه ساده و نیت عاشقانه و دوستت دارم های ناگهانی تو باشد
من از تمام آدمهای دنیا سرترم!

نوشته شده در یک شنبه 6 آذر 1390(بازدید ),ساعت 10:54 توسط سعید فرهادی| |

بقیه عکسا در ادامه مطلب>>>


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390(بازدید ),ساعت 15:18 توسط سعید فرهادی| |

هنوز پایمان را به این دنیا نگذاشته بودیم که نخستین کتک زندگیمان را نوش جان کردیم تا بتوانیم نخستین و درد اور ترین نفس زندگیمان را بکشیم.

تا خب درک کنیم  که پایمان را روی کدام دنیا گذاشتیم....

از خاک به خاک

از قفس تا قفس

ما تنها مسافر چند زمانی در این دنیا هستیم.

یک روز با فریاد می ایم

و روز دیگر بی صدا خواهیم رفت

و کس یادش نخواهد ماند که ما هم بوده ایم .....

با نفس شروع می کنیم و با نفس تمامش می کنیم

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390(بازدید ),ساعت 14:58 توسط سعید فرهادی| |

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه افتاد

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد 

اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند کسی نمی آمد 

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگهداری کند

                        

 

                       اما ...

 

 

روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود

متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد :

" خدایا چطور راضی شدی با من همچین کاری بکنی؟ "

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .

مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید :

" شما ها از کجا فهمیدین من در اینجا هستم ؟ "

آنها جواب دادند :

 " ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم "

 وقتی که اوضاع خراب میشود نا امید شدن آسان است.

ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگیمان است .

                       پس به یاد داشته باش :

 

" دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند . "

نوشته شده در یک شنبه 12 تير 1390(بازدید ),ساعت 11:23 توسط سعید فرهادی| |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...  

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...... 

 براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني...  

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد...

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند  نام  پدر ........

نوشته شده در چهار شنبه 25 خرداد 1390(بازدید ),ساعت 17:52 توسط سعید فرهادی| |

                      وقتی خیس از باران به خانه رسیدم           

برادرم
گفت : چرا چتری با خود نبردی؟

  خواهرم
گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم

با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی
متوجه خواهی شد…

اما مادرم

در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت… باران احمق…

این است
معنی مادر …

نوشته شده در چهار شنبه 25 خرداد 1390(بازدید ),ساعت 17:25 توسط سعید فرهادی| |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد